اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

مادرم روزت مبارک

مادر در ستایش دنیای پر مهرت ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم و انگیزه خلقت را از قلب پر مهرت میخوانم. مادر بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده میکند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد ایمانم از دعای توست و خدایم را از زبان تو شناخته ام عبادت را تو به من آموخته ای مادر ای الهه مهر تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار است از تبار فاطمه ای و گویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چرا که دعایت سرمایه فردای من است....... مـــــــــــــــــــــــــــــــادرم به...
31 فروردين 1393

یه روز دور از خونه

دیروز یعنی 29 فروردین 93 حدود ساعت 12:30 برای نهار رفتیم طاق بستان تا ساعت 4 اونجا بودیم چون دیر رفتیم تقریبا بیشتر جاها پر شده بود ولی اینبار از همیشه جای بهتری نشستیم خیلی خوش گذشت تو برای خودت رفتی با وسیله ورزشی ها بازی کردی ما هم نهار رو آماده کردیم بابایی منقل رو کنار زیرانداز گذاشت و برای خودش نشسته کباب درست کرد تو هم هی میرفتی بازی میکردی بعدش برمیگشتی دست میشستی بعد از نهار رفتی با بچه ها بازی کنی اما چون ازشون کوچیکتر بودی تحویلت نمیگرفتن تا با سفارش من 2 تاشون قبولت کردن عین کنه بهشون چسبیده بودی هر جا میرفتن دنبالشون بودی ما هم همش بهت میخندیدیم بعد ب...
30 فروردين 1393

سفرنامه 93 به روایت تصویر

صبح روز حرکتمون   پاسارگاد(هوا ابری و سرد بود) تخت جمشید اینجا طناب کشیده بودن و اجازه ورود نمیدادن تو بدو رفتی نشستی رو اون صندلی داشتیم از تخت جمشید برمیگشتیم که از غروبش عکس انداختم پل خواجو کلیسای وانک کلیسای وانک نارنجستان قوام حافظیه سعدیه باغ عفیف آباد گل پسرم در حافظیه شاهچراغ بندر امام حسن(کمی تا بندر گناوه فاصله داره) غروب تو راه برگشت تو سفرنامه قبلی بیشر از خودمون عکس گذاشتم گفتم یه پستم بدون خودمون بذارم البته عکس همه جاهایی که رفتیم رو تو این پست نذاشتم چون خودمون تو عکسها بودیم ...
25 فروردين 1393

عکسهای اهورا در روز بعد سیزده بدر

سیزده بدر رو با خانواده من بیرون رفتیم از اونجایی که من با دختر عموها و دختر عمم حسابی گرم صحبت شده بودم  و هوا هم خیلی سرد بود    اصلا حس عکس انداختن نبود و عکسی ازت ننداختم ولی به جاش روز بعد یعنی چهاردهم فروردین که با خانواده بابا تو قصر شیرین بیرون رفتیم ازت چند تا عکس انداختم که میذارمشون این گلها رو خاله بابایی واست چیده ...
17 فروردين 1393

بالاخره برگشتیم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بالاخره بعد از حدود ده روز دیشب برگشتیم خیلی خوش گذشت جای همه خالی فقط روز آخر کمی اذیت شدیم چون مجبور شدیم حدود 450 کیلومتر رو اضافه بریم که جریانش مفصله ایشالا تو پست بعدی ماجراشو به اضافه عکسها و خاطرات سفرمون رو میذارم دلم برای همه تون تنگ شده بود ...
8 فروردين 1393
1